شير على خان لودى

69

تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )

تا به حدّى كه به ياورى بخت بلند و طالع ارجمند ، منظور نظر كيميا اثر بهار دولت و جاه شاه جهان پادشاه - طاب ثراه - گرديد و به خطاب ملك‌الشّعرائى كه مهين پايهء صاحب‌سخنان است ، سرفرازى يافت و در مدحت‌سرايى سرآمد سخنوران عهد گشته ، فى شهور سنة ألف و خمس و خمسين [ 1055 ] به مقرّ اصلى مستأنس گرديد . آورده‌اند كه محمّد جان قدسى در يكى از سفرها قصيده‌اى در مدح عبد اللّه خان زخمى كه از اولاد حضرت خواجه‌ها [ كذا ] بود و منصب هفت‌هزارى هفت‌هزار سوار داشت ، به حضورش برد و در مجلس ايستاده ، تمام قصيده را بخواند ، چون فارغ شد ، عبد اللّه خان برخاست و هر دو دستش گرفته بر مسند خود نشاند و خود با پيراهن و تنبان سفيد كه دربرداشت ، بر پالكى سوار شده از لشكر برآمد و خيمه را با خزانه و جميع كارخانه‌جات و دواب در وجه صله به دو بخشيد . بعد از چند روز حاجى محمّد جان قصيده‌اى رنگين‌تر از آن در مدح صاحبقران ثانى گفته ، به عرض رسانيد ، و پادشاه خبر بخشش عبد اللّه خان شنيده بود ، گفت : حاجى ، صله‌اى كه عبد اللّه خان به تو داده است ، هيچ‌كس نمىتواند داد ؛ امّا اقسام جواهر قيمتى طلبيده ، فرمود تا هفت‌بار دهانش از آن پر كردند . و گويند نوبتى ديگر حاجى را به حكم پادشاه به طلا و نقرهء مسكوك وزن كرده بودند . بخششهاى بىدريغ صاحبقران ثانى و آدم‌شناسى و هوشيارى و لشكركشى و ملك‌گيرى و طرّاحى عمارات و عيش و كامرانى و رعيّت‌پرورى و خداترسى و شيوهء عدل و داد بر ساكنان ربع مسكون پوشيده نيست . اكثرى از ثقات برآنند كه در تيموريّه هيچ پادشاهى جامع اين‌همه صفات مستحسن به ظهور نيامده . سى و يك سال و چند ماه به عين كامرانى گذرانيده ، فى شهور سنة ألف و تسع و ستّين [ 1069 ] چنانچه مشهور است ، در قلعهء اكبرآباد منزوى گرديد و پس از چند سال به دار الخلد انتقال فرمود ، كساه اللّه لباس الغفران و أعطاه نعيم الجنّة و الرّضوان و للّه درّ قائله : گلستانِ جهان تا رنگ دارد * ترازوىِ هوس اين سنگ دارد به اين ساز است بزمِ شادى و غم * همين دارد غنا و فقرِ عالم جهانى زين هوسناكان هستى * به سنگِ بىخودى زد جام مستى كز آن ساغر نشد ظاهر صدايى * حبابى را به موجى خورد پايى ز بعضى جرعه‌اى بر خاك افتاد * نمى از گردشِ چشمى نشان داد يكى بر ناز و نعمت دامن افشاند * دو روزى گردى از نام و نشان ماند يكى در مفلسى شد طعمهء خاك * كه نام از نقش او شد پيشتر پاك در اين محفل كجا سيم و كجا زر * مژه دارى بپوشان چشم و بنگر كه نه نقديست در دستت نه اجناس * نه اسبابِ غنا دارى نه افلاس